سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
سیب خیال

قالب پرشین بلاگ


سیب خیال
محمد عابدینی[83]
تمام مطالب این وبلاگ تولیدی می باشد. استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
لینک های مفید




   1   2      >

سلام به شما برادر عزیز یا خواهر بزرگوار که مهمون افتخاری "سیب خیال" هستین


خوش تشریف آوردین


ممنون که باغ سیب های خیالی من رو برای گشت و گزار سایبری خودتون انتخاب کردین


توی این پست می خوام چند تا از شعر های قدیمی کوتاهم رو بذارم


شعر هایی که شاید زیاد در حد و اندازه های پست وبلاگی نباشن


پیشاپیش اعتراف می کنم بیشتر این شعر ها استاندارد ادبی و فنی ندارن


اگه سیب کال شعرهام رو گاز زدین و بهتون مزه داد طعمشون رو برام بنویسین


.....


نوسان دلم از جنبش سرخ دل توست
می پرد کنتورم از برق نگاهت هر دم


شهر آباد دلم هر چه مقاوم باشد
می شود بر اثر زلزله ی یادت بم


گرچه خورشید مرا از دل صبحم بردند
من غزلخوان شب چشم غزلخوان تو ام


.....


دوباره می شوم از یاد روی تو دلتنگ
منی که می کند از دوری تو فکرم هنگ


علاج می کندم گاه نغمه ی یک زنگ
و یا صدای پیامی به شکل یک آهنگ


تمام زندگی ام می شود به زنگ تو لنگ
بپاش از کرمت روی بوم قلبم رنگ


.....


"سیب خیال" روی تو را گاز می زنم
نام تو را که می شنوم ساز می زنم


یک آن ز "آسمان خیالم" عبور کن...
دیوانه وار دست به پرواز می زنم!


.....


میان صفحه ی وبلاگ خود نوشتم "سیب"
شروع شد این ماجرای گنگ و غریب


"خیال" را که پس از سیب خط خطی کردم
چکید از صفحاتم صدای پای حبیب


نگاه ملتهبم روی دشت ال سی دی
و من مسافر این دکمه های بی ترتیب


بیا کمی بنشین خسته ای نگاهی کن
به این مطالب آشفته و نچسب و عجیب


.....


شب ها به یاد روی تو من قاط می زنم!
چنگی به ریسمان مناجات می زنم


از شدت تعشق! و در اوج اعتشاق!
خود را به سیم برق 40 وات می زنم!


.....


من بر کنار گشته ام از مسند حیات
با چای تلخ و شایعه ی شاخه نبات


انگار پای ثانیه ها را شکسته اند
این آخرین پلان قصه ی عمر من است ... کات!


.....


امشب بیا کمی بنویسیم از پدر
تا تلخی تمام قلم ها شود به در!


یک بیت می رود به المپیک شعر ها
وقتی ردیف و قافیه اش می شود پدر!


.....


ساعت میان ثانیه ها گیر کرده بود
دردی غریب روح مرا پیر کرده بود


در حال رد شدن ز خیابان عاشقی
ماشین روزگار مرا زیر کرده بود


.....


سیاهی یا سفیدی؟ چیست تکلیف؟
تناقض های چشمت منطقی نیست!


.....


فعلا همین قدر بسه


اگه استقبال کنین باز هم از این مدل پست ها می گذارم


لطفا فقط نظر کلی ندین ... بگین که کدوماشون "احیانا" خوبن و کدوماشون بد


[ جمعه 22/2/91 ] [ 2:24 عصر ] [ محمد عابدینی ]

 


سیب خیال


بـر اشـک ـهای یاغـی خود چـیره می شوم
در آیـــه ـهـای فـــاتــحـه ام خـیره می شوم


در عــمـقِ جــاده هـای مـــه آلــودِ انــتـظـار
آهسته فـــیــد می شـوم و تـیره می شوم 


محمد عابدینی 


پی نوشت1: فـــیــد اصطلاحی هست در فیلمبرداری ...
انتهای یک پلان تصویر آهسته آهسته تیره می کنن تا نهایتا کاملا سیاه بشه ...
به این حالت فــیــد گفته می شه


پی نوشت2: اگه از این واژه خوشتون نیاومد می تونید واژه ی مـــحــو رو باهاش جایگزین کنین
به این می گن دموکراسی ادبی 


 


[ چهارشنبه 16/1/91 ] [ 10:42 عصر ] [ محمد عابدینی ]

سیب خیال


رفت و چمدانِ خویش را با خود برد
احساسِ نهانِ خویش را با خود برد


از آنِ خودش کرد جهان را دربست
آن گاه جهانِ خویش را با خود برد


دل ها همه شیدای نگاهش بودند
شـیداشدگانِ خویش را با خود برد


بـغـضی ازلـی قـیمتِ لـبخـنـدش بود
لـبخـنـدِ گرانِ خـویـش را با خـود برد


پـایـیز ردیـفِ بـیـت هایش شـده بود
اشعارِ خـزانِ خـویـش را با خـود برد


محمد عابدینی
1391/1/14


[ دوشنبه 14/1/91 ] [ 7:46 عصر ] [ محمد عابدینی ]



روی خاکش که پا می گذاری بیشتر حالِ بال زدن داری تا قدم زدن ... انگار پاهایت غریبی می کنند روی این خاک ها که جبروتشان آسمان ها را به سخره گرفته است ... صورت که بر خاکش می گزاری نبض فرزندان دست نایافتنی خمینی در گوشِ جانت می پیچد و قبرستان باستانی بشریت را به مهمانی باشکوهِ جلوه های حیاتِ معنوی انسان می برد ... شاید این خاک ها روزی قدم گاه خورشید هشتم بوده اند که بعد از قرن ها فراق و فاصله در بزم آسمانی کربلای پنج این خون های پر از حرارت این گونه با اشتیاق به معراج بلند این دشت پرواز کرده اند ... شاید این جا شلمچه باشد ... 


می گویند خاکش خاک نیست ، طلاست ... بی راه هم نمی گویند ... کم نبودند آدم هایی که قرار بود بعد از سی سال گوشه ای از یک گورستان متروک قبرشان هم بازفروش شود ... اما به یُمنِ اکسیرِ جاودانی عشق که در آسمانِ آبی ولی پر از دود و آتشِ طلائیه موج می زد ، مسِ وجودشان در عریشه ـی سه راهی شهادت با حرارتِ کیمیای سرخِ گلوله های بدر و خیبر طلا شد و هنوز هم که هنوز است جانِ شیدا و حسرت زده ی رفیقانشان را در دلِ این بیابان ها به جستجوی استخوان های سحرآمیزِ خود می کشانند ... شاید این جا طلائیه باشد ...


نامش را گذاشته اند اروند ... یعنی تیز و تند ... وحشی هم صدایش می کنند ... یک ساعت هم اگر در چشمان آبی نافذش خیره شوی باور نمی کنی پشتِ این صورتِ آرام دلی آن چنان پر خروش و متلاطم داشته باشد که حتی خیالِ بعثی های فاو نشین را از پیشانی بند های سبز و سرخ آسوده کرده باشد ... هنوز داری با بهت نگاه می کنی به پهنه ی این رودِ دریانشان و با خودت فکر می کنی والفجر هشتی ها چه رمزی را در گوش پاسبان های طوفانی دژِ اروند زمزمه کردند که این گونه رام و آرام راه را بر سپاهِ موسای آخرالزمان باز کردند ... شاید رمزِ رزمشان یا فاطمة الزهراء بوده باشد ... شاید این جا اروند کنار باشد ...


روی یک بلندی می ایستی ... دستت را سایبان چشمت می کنی و یک دلِ سیر نگاه می کنی این تنگه ی مجاورِ هور و غیر قابلِ عبور را  ... هر چقدر بیشتر با ذهن زمینی ات کلنجار می روی بیشتر درمانده می شوی ... شاید همین باتلاق ها بودند که پرستوهای فتح المبین و طریق القدس را وادار کردند بال های شهادتشان را باز کنند و بدن های پاکشان را برای من و تو به یادگار بگزارند ... شاید قرار باشد عطرِ بال و پر زدن های آن ها امروز پاهای سنگین و خاک خورده ی ما را به یاد پرواز بیاندازد ... شاید این جا تنگه ی چزابه باشد ...


هر چقدر هم که محکم ایستاده باشی باز هم زانوانت سست می شوند در برابر شکوهِ مردی که جبروتِ موهوم تگزاس و برِکلی را در نیمه شب های عرفانی این سنگر های خاک آلود و این نبرد های نامنظم به بازی گرفت ... چقدر دلت می خواهد آقا مصطفا دستت را بگیرد و تو را هم به معراج نقاشی هایش ببرد و از آن بالا بالاها حقارتِ مظاهر فریبنده ی دنیا را نشانت دهد ... شاید این جا قراری بوده برای هم آغوشی چمران با محبوبِ همیشگی مناجات های عرفانی اش ... شاید این جا دهلاویه باشد ...


یک چهار دیواری که خاکش عطری دارد متفاوت از هر جای دیگر ... این جا انگار باران غربت باریده است ... این جا هفتاد پرستوی شیدا را بی هیچ سر و صدایی به خاک و خون کشیده اند ... وقتی ماجرای پر کشیدنشان را می شنوی اشک هایت مجال نمی دهند و صحن چشم هایت را بارانی می کنند ... دلت می خواهد یک دلِ سیر گریه کنی سیدمحمدحسینِ مظلوم و دوستان غریبش را ... و خدا لعنت کند بنی صدر را ... شاید این جا مسافرینِ جامانده ـی پروازِ کربلا فرودگاهِ هویزه را برای عروجِ سرخشان انتخاب کرده بودند ... شاید این جا شنی تانک های بعثی میراثخوارِ نعلِ اسب های لشکریان عمرِ سعد شده بودند ... شاید این جا هویزه باشد ...


ده سال پیش اگر این جا را دیده باشی دشتی بود پر از خاک و باد و چند خاکریز که نشانی بود از نبردی سخت در سال های جنگ ... جایی در دلِ آن دشت چند قبرِ خاکی می دیدی مثلِ قبرستانِ بقیع که چند پرچم و چفیه سایبان روز های داغش بودند ... می گفتند مردان رزمِ رمضان این جا غریبانه روی زمین افتادند و پر کشیدند ... امروز بعد از ده سال این جا نه آنقدر خلوت است و نه آن قدر ساده ... ولی غربتش همان است که بود ... شاید این جا پاسگاه زید باشد ...


حسینیه ی شهید محمودوند را نباید فراموش کرده باشی ... سه سال قبل را می گویم ... یادت هست که کبوترهایی گمنام پیچیده در کفن هایی سپید با آن قامت های کوچکشان چگونه یکباره قامتِ بلندِ نفس های سرکشمان و بغض های فرو خفته یمان را شکستند و دلمان را هوایی آرمان های زیبایشان کردند ؟ ... یادت هست شانه های آن نوجوانی را که چگونه مثل پدرهای فرزند از دست داده بالا و پایین می رفت و دلتنگی های کودکانه ـی خود را هق هق گریه می کرد ؟ ... شاید این جا آشیانه ـی سیمرغ های طلایی این دنیای سوخته باشد ... شاید این جا معراج شهدا باشد ...


و اما این جا ... این جا که حسرت زدگان عاشورا در معراج رمل های روان خود را به قافله ـی سیدالشهداء که در امتداد زمان ها جاری است رساندند ... این جا روزی عده ای دلداده و شیدا آنقدر با دست های حسرتشان رو به عرشِ حسینی قنوتِ اشک گرفته اند که خداوند کربلا را زیر پاهایشان پهن و عاشورا را در دقیقه هایشان جاری کرد ... آن قدر صدای رسا و صادقانه ی "یا لیتنا کنا معکم"شان در صحرای خشک و داغ طنین انداخت که خدا لب های خشک و ترک خورده شان را با کیمیای عطش سیراب کرد ... این جا گودی قتلگاهِ کربلا دروازه های خود را به روی چشم های خیس و بی رمقِ این پروانه های بال و پر سوخته باز کرده بود ... شاید این جا فرشتگانِ خدا معنای "انی اعلم ما لا تعلمون" را به چشم دیده باشند ... شاید این جا دوربینِ آوینی فریمی به پهنای صحنه ـی پرواز او سراغ نداشت ... شاید این جا فکه باشد ...


شاید این جا طنینِ گلوله ها و توپ ها و خمپاره ها که هنوز در گوش دشت ها و خاکریز ها و تپه ها و رمل ها و موج ها جریان دارد قرار است ما را از این خوابِ کهنه و غبار گرفته مان بیدار کند ... شاید این جا ارواحِ طیبه ـی شهیدان قرار است سیبِ غفلت ها و روزمرگی ها را از دستانِ آدم ها و حوا ها بگیرد ... شاید این جا دستانِ از خاک بر آمده ـی شهید قرار است دست انسانِ حیرانِ آخرالزمان را در دستان امام زمان (عج) بگزارد ... شاید این جا پر طنین تر از هر جای دیگر قرار است زمزمه ی "هل من ناصر ینصرنی"سالار شهدا در گوش های کم شنوای ما آسفالت نشین های شهرزده بپیچد ... شاید این جا دار القرار بی قرارانِ شیدای شهادت باشد ... شاید این جا کربلا باشد.


پی نوشت
شاید کربلای من و تو را در کوچه ها و خیابان ها و خانه ها و مدرسه ها و دانشگاه ها و حوزه ها و اداره هایمان گسترانده باشند ... شاید کربلای من و تو را در پهنه ـی ال سی دی هایمان گسترانده باشند ... شاید کربلای ما همین جا باشد ... و این دکمه های خاموش که در دشتِ کیبردمان آرام نشسته اند تیر باشند و تفنگ ... نیزه باشند و شمشیر ... حالا خوب نگاه کن و ببین در کدام جبهه داری شمشیر می زنی و رو به کدامین سو نبرد می کنی ؟ ... شاید وبلاگ نویسی حسینی باشی و شاید.....


محمد عابدینی
1391/1/5


[ شنبه 5/1/91 ] [ 8:57 عصر ] [ محمد عابدینی ]

 


سیب خیال


گاهی دلت می خواهد دست هایت را به آسمان بلند کنی و خدا را شکر کنی به خاطرِ این که رادیوی ماشینت دکمه ی آف دارد و وقتی دیگر کارد به استخوانت رسید و از حرف های صد من یک غاز مجریِ بیکارِ آن جانت به لبت رسید می توانی به جای این که با یک فروند قفلِ فرمان پنلِ پخشت را معدوم کنی با لمس کردن نوکِ انگشتِ سبابه ات با کمال ظرافت و لطافت صدایش را از بیخ و بن ریشه کن کنی و خودت را به خانه برسانی و لب تابت را باز کنی و همه ی درد دل ها و گلایه ها و بد و بیراه هایت را بچینی سر سفره ی وبلاگت و از دوستانت دعوت کنی تا در این مصائب شریکِ غم هایت باشند! به گمانم غلظتِ دراماتیکِ حرف هایم مقداری زیاده از حد شد ولی باور کنید این روز ها خیلی حرص خوردم از دست این رسانه های فرهیخته و فرهنگساز! چهارشنبه سوری در راه است و باز هم باید بنشینیم و دست هایمان را بگذاریم زیر چانه مان و یک دلِ سیر تماشا کنیم این تیاترِ صدا و سیما را راجع به این برنامه ی اسفبار آخرِ سال. اسمش را گذاشته اند فرهنگسازی ولی نه این کاری که می کنند ساختن است و نه آن چیزی که می سازند فرهنگ.


تعارف که نداریم. الحمدلله از کسی هم که جز خدا ترسی نداریم. (البته جز همسرِ مکرمه!) لذا صاف و پوست کنده می گوییم که این چیزی که شما نامش را گذاشته اید چهارشنبه سوری از ریشه و بنیان باطل و غلط و خرافه هست و این که یک ملتی چند قرنی آن را به جا می آورده اند هم هیــــــــــــچ اعتبار و ارزشی به آن نمی افزاید. مگر نه این که هر وقت پیامبران بزرگ الهی هم مردمشان را از اباطیل و خرافات بر حذر می داشتند آن مردم نسبتا ناشریف هم در پاسخ می گفتند وااااا ! این چه حرفی است حاج آقا ... این کاری است که پدران و پدارنِ پدارن و پدرانِ پدرانِ پدارنِ...ِ ما انجام می دادند و با خودشان فکر می کردند حالا چون آن پدرانِ فرهیختیشان یک... کاری! را انجام می داده اند دیگر آن کار هر چقدر هم که منافی و معارض با بدیهیاتِ عقلی و انسانی باشد دیگر لازم الاجراء است و هر که آن را ترک کند به کلی از کسوتِ بشریت و انسانیت و تمدن مخلوع می شود.


گذشته از این که وقتی هم به نیاکان و اسلافِ خود مراجعه می کنیم و یک آمارِ سرانگشتی از آن ها می گیریم چهار تا آدم حسابی و فرهیخته را هم به زور می توانیم در بینشان پدا کنیم که اهل این بساط جاهلانه بوده باشند. باز هم لـــذا توصیه می شود وقتی می خواهی بگویی این رسمی است که از گذشتگانِ ما به ما ارث رسیده است یک تفصیلی قائل بشوی بینِ گذشتگانِ عاقل و گذشتگانِ نه چندان عاقل و بعد بنشینی چرتکه بیاندازی که چند تا از اون گذشتگان که این ارث را برای ما به یادگار گذاشتند از عقلای قوم بوده اند و چند تایشان از دسته ی دوم. این ها را گفتم چون خیلی حائز اهمیت است که بدانی وقتی یک مسئله ای از ریشه باطل و غلط بود نتیجه اش هم می شود همین ناهنجاری هایی که دیگر حال همه را حتی همین خرافه پسندان و خرافه پرستان را هم به هم زده است و این آخرِ سالی برای کسی دل و دماغ باقی نگذاشته است. این مَثلِ معروف را شاعر برای همین جا ها به رشته ی نظم در آورده است که: خشت اول چون نهد معمار کج / تا ثریا می رود دیوار کج. حالا هی تو بیا و بالای این دیوار کج را درست کن. خب معلوم است که راه به جایی نخواهی برد و چاره ای نداری جز این که تیشه را به ریشه بزنی و این انحراف و کجی را از بیخ و بن اصلاح کنی.


حالا با این مقدمات رادیو را روشن کن. تقریبا فرقی هم نمی کند که مهمان چه برنامه ای باشی. آن چیزی که از زبانِ اغلبِ این مجری های متشخص و با فرهنگ و اصیل و سنت شناس و فرهیخته می شنوی حرف های پوچی است در تحلیل تاریخی و ریشه یابی فرهنگی رسم زیبای همین چهارشنبه سوریِ پدرسوخته! از حلقومِ رسانه ی ملیِ جمهوری اسلامی می شنوی که این یک سنتِ شایسته و زیباست که مردم در طیِ مراسمِ شاد و قشنگی از روی شعله های آتش می پرند و می گویند:... ببخشید... می فرمایند سرخی تو از من و زردی من از تو!!! معذرت می خواهم ... می شود زحمت بکشی و بگویی ما الان دقیقا در چه قرنی داریم به سر می بریم؟! این حرف های شرک آلود و جاهلانه را که ما n سال پیش و قبل از طلوعِ خورشید اسلام هم می زدیم. دیگر چه کاری این همه زحمت و مقاومت و جهاد و انقلاب و جنگ و غیره برای حفظ این دین و این آئین؟ انگار چهارشنبه های آخر سال مردم یک پِلی بَک می زنند به همان عصرِ جاهلیت و آتش پرستی و فیلشان دوباره یاد همان هندوستان را می کند. صدا و سیما هم که این وسط خودش می شود وزارتِ فخیمه ی فرهنگ و ارشاد آتش پرستی و خرافات.


تلویزیون را هم که روشن می کنی مدام تصویرِ پسرانِ سوخته را می بینی که علیرغم شایسته بودنِ این رسم پسندیده که اجدادِ خدابیامرزمان برایمان به ودیعه گذاشته اند در اثر مراعات نکردن نکاتِ ایمنی دچارِ سانحه شده اند. یک وقت خدای نکرده به مخیله ات خطور نکند که ما در این نقطه دچار خلا فرهنگی و فکری هستیم ها. نه! سنت ها را باید حفظ کرد. حتی اگر سنت بی ارزش و شوم و تلخی مثل چهارشنبه سوری باشد. در عوض به جای فرهنگسازی فکری و بالا آوردن سطح فرهیختگی جامعه با نشان دادن چهره های سوخته و چشم های نابینا شده مردم را از خطر آتش می ترسانیم و لابد پیش خودمان هم فکر می کنیم که این ترساندن یعنی فرهنگ سازی و لابد باید تابلوی صدا و سیما را هم بر دارند و جایش یک بیلبودِ بزرگ بگذارند که رویش نوشته باشد کارخانه ی فرهنگسازی!


نه برادر من! این ره که تو می روی به ترکستان است. این بذری که تو داری امروز با لیِبلِ فرهنگسازی و سنتِ نیاکان و رسمِ پدرانمان می کاری میوه اش می شود همین چیزی که مجبور می شوی پلیس و اورژانس و آتشنشانی هایت را در حال آماده باش قرار دهی تا بلکه دو تا جوان کمتر مثل ذغال بسوزند و از آن بد تر خسارت های فکری و معرفتی است که نه پمادی برای درمان آن در داروخانه های شما پیدا می شود و نه زخم هایش به این زودی ها التیام پیدا می کند. این مرض را باید از ریشه علاج کرد و این دندانِ فاسد را باید کند و دور انداخت. به امید روزی که در آتش های چهارشنبه سوری هایمان همه ی خرافات و اباطیل و انحرافات و جهالت هایمان را بسوزانیم.


[ سه شنبه 23/12/90 ] [ 9:53 عصر ] [ محمد عابدینی ]

سیب خیال


مـیـدانِ آسـتـانـه و چـشـمی بـه گـنـبدت
درمـانـده و شـکـسـتـه و تـائـب کـنـارِ تـو


در دسـت های مسـئـلـتم یک سـلامِ داغ
در انـــتــظـارِ پــــاســخِ واجـــب کـنـارِ تـو


در انــعــکاسِ آیــنــه هــایــت ســروده ام
شـعـری بـرای حـضـرتِ صـاحـب کـنـارِ تـو


پـــروانــه وار دورِ حـــرم بــال مــی زنــنــد
روزی هــــزار عـــالــم و کاسـب کـنـارِ تـو


رویـای هـر کـبـوتـرِ شـیـدای صـحـن هـات
یـک آشــیـانِ گــرم و مـنـاســب کـنـارِ تـو


الـفـاظ هـم بـه اذنِ تـو اعـراب مـی دهـند
هـسـتـنـد جـار و جازم و نـاصـب کـنـارِ تـو


شیرین تر از حـلاوتِ سـوهانِ حاج حسیـن
هــر روز صــبـح درسِ مــکاسـب کـنـارِ تـو


محمد عابدینی
آستان مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها
1390/12/16


[ سه شنبه 16/12/90 ] [ 1:43 عصر ] [ محمد عابدینی ]

 


انتخابات


من که ماهواره ندارم ... (بخدا !) اما بی خبر از حال و هوای شبکه های ضد ایرانی ماهواره هم نیستم ... بی خبر نیستم که هر روز و هر ماه و هر سال از خروس خوانِ صبح تا بوقٍ... (ببخشید!) تا آخرِ شب حقوقِ طیب و طاهری را که از بیت المالِ مسلمینِ ایالاتِ متحده در حلقومِ نجیبشان ریخته می شود را می گیرند کفِ دست و چپ می روند و راست می روند و خودِ وزینشان را بالا و پایین می کنند و سرشان را به سقف های کاذبِ استودیو هایشان می کوبند که آااااای ملت آریایی و هخامنشی و فلانی و بهمانی ... این نظام و رهبر رو دولت و روحانیت و همه و همه دیکتاتورهایی بیش نیستند و مردم ایران از دست مظالمِ این ها به ستوه آمده اند همین امروز و فرداست که دورانِ استبدادِ این ها خاتمه پیدا کند فــــــلذا نروید و رای ندهید و از این نظام پشتیبانی نکنید و ساندیس نخورید ! 


از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان از آن طرف وقتی در میانِ مردم قدم می زنم و گاهی چشم در چشمِ راننده در آیینه ی وسطِ تاکسی و گاهی هم موقعِ حساب کردنِ پنیر و رب رو در روی بقالِ محل و گاهی هم موقعِ خریدنِ گوشتِ تازه ی گوسفندی (این تکه را تخیلی نوشتم!) چهره در چهره ی قصاب با صفای محل صحبت می کنم و صحبت می شنوم هــــــــیچ ردی از این که همه آن حرف های ماهواره ای کشک است و پشم است و همه جا گل و بلبل است و نامِ نظام را که با صدای آهسته هم زیرِ لب بیاوری مردم گریبان چاک می کنند و امثالهم نمی بینم ... مردم خیلی عادی راه می روند و گاهی هم غر می زنند و گاهی هم بعضی از اراجیفِ این شبکه های غیر مجاز ! را با هم و در خلوت هایشان به دور از چشم ما آخوند ها تکرار می کنند !


وقتی دست از سر مردم و ماهواره ها بر می دارم و می روم سراغِ برادرانِ عزیزِ اپوزوسیون در داخلِ کشور باز هم اوضاع به همان صورت در نظرم جلوه می کند. یک مملکتِ آشفته پر از دروغ و نیرنگ و ظلم و استبداد و نارضایتی و سرکوب و تحجر و مردمی که دیگر به این جایشان رسیده است و یک جرقه کافیست تا خرمنِ عظیمِ بغض ها و درد های ملت منهدم شود و کلا خاورمیانه برود روی هوا ! وقتی همه ی این ها را می بینم چشم هایم را می بندم و روزی را تصور می کنم که مثلا قرار است حکومت به مناسبتِ سی و سومین سالگردِ پیروزی همین انقلابِ ظالمِ مستبدِ دیکتاتور راهپیمایی برگزار کند. یا مثلا قرار است به حمایت از مردمِ عرب و غیرآریایی فلسطین در روزِ قدس یک راهپیمایی دیگر بر پا کند یا برای انتخابِ رئیس جهمورِ بد و خبرگانِ بدتر و شورا های بدترتر و همین آخری وکلای مجلسِ بدترترتر انتخابات برگزار کند.


خب از هر بچه ی منطق نخوانده ای هم که بپرسی بدونِ مکث می گوید معلوم است که در این صحنه ها هر چیزی را ممکن است ببینی الا مـــــــردم ... این مردمی را که آن ها توصیف کردند در این شرایطی که باز هم آن ها توصیف کردند با وعده ی تضمینی وامِ بدون بهره ی مسکن هم نمی شود به خیابان ها کشید چه برسد به ساندیس ... آن هم ساندیس های ما که وقتی چشمت را می بندی و یک قُلپ از آن دانلود می کنی هر چقدر به ذهنت فشار هم می آوری و در خاطراتت سِرچ می کنی طعمِ هیچ کدام از میوه های شناخته شده و شناخته نشده توسطِ بشر هم در ذهنت نقش نمی بندد ! این آخری را به خاطر دلِ پُرم از این ساندیس ها نوشتم !


اما ... و به قولِ رفقای آذری زیانمان آاااامـا ! فردایش وقتی برای خالی نماندنِ عریضه و یا احساسِ تکلیفِ شخصی به خیابان می روم و سرِ راه کلی هم سرِ خدا و نظام و رهبر و شهدا منت می گذارم و لابد با خودم می گویم بالاخره اگر من نروم پس کی برود و یا این که می گویم اگر قرار باشد من بیایم و آن بقالِ محل و آن راننده ی تاکسی و آن قصابِ خیالی هم بیایند دیگر چه فرقی است بینِ من که اسطوره ی بصیرت هستم با آن ها که عوام الناسی بیش نیستند ... یِیهو (درست بخوانید تا حقِ این ییهو ادا شود) حضورِ غیرِ قابلِ توصیف و غیرِ قابلِ پیش بینیِ همان ملتِ موصوف برق را از چشمان از حدقه بیرون زده ام می پراند و تنها دغدغه ام این می شود که زیرِ دست و پای سیل این مردم که قرار نبود اصلا امروز پیدایشان بشود لـِــــه نشوم و این سرمایه ی عظیمِ بصیرت و آگاهی ام ناغافل تلف نشود !


با صدای بلند که جرات نمی کنم اما زیرِ لب خطاب به همان مردمِ کذایی می گویم شما دقیقا این جا چکار می کنید ؟ ! ! ! و علامتِ تعجب هایش را هم یک به یک برایشان با صدای بلند و رسا می خوانم ... شما طبقِ محاسباتِ دقیق و پیچیده ی من الان باید در منزل هایتان پای ماهواره نشسته باشید و یک کاسه ی پر از تخمه هم این طرفتان باشد مشغول حفظ کردن دیالوگ های سریال های فارسی1 یا تحلیل های آب دوغ خیاریِ شهرام جان یا خبر های اورژینالِ بی بی سیِ صِـدیق باشید و اصلا در خاطرتان هم نباشد که دیروز راهپیمایی ای بوده یا امروز انتخاباتی هست ... طبق محاسبات من شما برای این نظام و انتخاباتِ آن تره هم نباید خرد بکنید چه برسد به این که از همان صبحِ خروس خوان که آن برادرانِ زحمتکشمان در لندن و لس آن جلس به استدیو هایشان می روند خود را به انتهای دوردست صف های رای گیری برسانید و شناسنامه در دست منتظرِ رسیدن نوبتتان بایستید.


نمــــــی دانــــــم ... اما گمان می کنم آن کسی که فریبِ سیاه نمایی های دشمن را خورده و پای چوبین بصیرتش لنگیده مـــــــن هستم که نتوانستم از پشتِ انبوهِ دروغ ها و سیاه نمایی ها و تدلیس های دشمنانه ی دشمنان جنسِ بلورین و راستینِ مردم کشورم را همان طور که هستند ببینم ... حالا می فهمم که چرا خمینیِ بزرگ فرمود این امت از امتِ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هم بهتر هستند و الان می فهمم دلِ خامنه ایِ عزیز به چه چیز هایی گرم است ... او می بیند و من نمی بینم ... همین! 


محمد عابدینی 1390/12/12


[ جمعه 12/12/90 ] [ 4:13 عصر ] [ محمد عابدینی ]

جمعه ها فـاصله ام با تو فـقط یک قدم است
نـبـض شـیــدایـی مـن در نـوسـانِ قلم است


غـــزلــم بــــیــت نـــدارد غــزلـــم آواره است
غـزلم نـقطـه ی گـنگی ز وجود و عـدم است


بــر لــبـم آمـــده جــانـم گــلِ نـرگـس بـرگـرد
شاید این نـوحـه ی جاویدِ لـسانِ عجم است


و اگــر جــانِ مـــرا خــواســتـه بــاشـیـد آقـــا
بـا زبـانِ خـودتـان پـاسـخ مـن صـد نعم است


دلِ احــساس مـرا عــطرِ حـضورت بـُرده ست
عـددِ عـاشـقـیــم بــیـشـتـر از هر رقم است


عـشـقـت از ابــرِ غـزل بـر سـرِ قـلـبـم بـاریـد
شـاهـراهِ سـفــرِ قـرمـزِ عـشقت رگـم است


چهارده قرن جـهان بی تو به خود می پـیچد
چهارده ساعت اگر مانده بیایی نه کم است


حـــالِ دلـــدادگــی ام رو بــه وخـــامــت دارد
قـرصِ خـورشـیـدِ جـمـالِ تـو دوای دلم است


هیـچکـس چون تو سزاوارِ غزل گفتن نیست
شاعرِ عشق تو هستم غزلت بر لـبم است


روی خورشید تو گر پشتِ زمان پنهان است
نـائـبـت خـامـنـه ای مـاهِ تـمـامِ شبم است


محمد عابدینی
1390/11/7


[ جمعه 7/11/90 ] [ 7:41 عصر ] [ محمد عابدینی ]

رهـاسـت در دل غـم های کـهکشانی من
غــزال مــسـت غــزل هـای آسـمـانی من


بـه دردواره ی نـمـنـاک اشـک ها پـیـوسـت
تنِ شکـسـتـه ی ایـن بـغـض جـاودانـی مـن 


به خـون کشانده نـفس های بـیـت های مرا
ردیــف و قــافــیـه ی طــبـع شـوکـرانـی مـن


کــبــوتــرانــه تــریــن داغ پـــر کــشــیــدن را
بـه دل نــشـانـده تــمـنـای جـمـکـرانـی مـن


گــنــاه شــیــعــه تــو را مــیـزبـان بــاران کـرد
فـدای بـغــض نــهــانــت مــن و جـوانـی مـن


محمد عابدینی
1390/9/29


[ سه شنبه 29/9/90 ] [ 11:32 عصر ] [ محمد عابدینی ]

نامش را گذاشته بودند عبدالله اما در گوشه و کنار زندگی پر فراز و نشیبش که جستجو می کنی اثری از عبودیت واقعی و بندگی خدا پیدا نمی کنی. البته حساب ظاهرش جدا بود. دهان را که باز می کرد روایات نبوی بود که در راستای توجیه اعمال و افکارش به کار بسته می شد. عبدالله از آن قماش چهره هایی است که به واسطه ی ویژگی های مختص به خود الگویی از یک جریان دوچهره ارائه می دهد که از فراز عصر ها و نسل ها قابل انطباق بر آحاد امت اسلامی است و همین مسئله انگیزه ای مناسب برای پرداختن به شاخص های شخصیتی و جریانی این فرد جهت تطبیق بر عبدالله های معاصر و تحلیل ساختارشناسانه پیرامون ماهیت جریان هان های سیاسی و اجتماعی حاضر ایجاد می کند. صحبت درباره ی یک آقازاده ی رفوزه است: عبدالله بن عمر بن خطاب! مناسبت این نوشته حکایت دیدار وی با حضرت سیدالشهداء (ع) است که مفاد آن با توجه به ماهیت واقعی عبدالله می تواند نکات و عبرت های زیادی را به ارمغان داشته باشد. جهت فهم عمیق تر و تصویر سازی مناسب تر از فضای این گفتگو نگاهی اجمالی به کارنامه ی سیاسی عبدالله بن عمر خالی از لطف و حتی ضرورت به نظر نمی رسد.


در سال 35 هجری و در شرایطی که شدت فساد و انحراف در حکومت، پایانی خونبار را برای خلیفه ی سوم رقم زد توده های امت پیامبر تحولی بزرگ در سیر سیاسی دنیای اسلام به وجود آوردند و بر خلاف همه ی پیش بینی ها بعد از 25 سال سرگردانی و تحیر دوباره به محور اصلی اسلام یعنی ولایت بازگشتند و ردای خلافت را بر دوش علی بن ابی طالب (ع) انداختند. در این اوضاع و احوال که حتی قشر های عامی مردم نیز تحت تاثیر این موج بیداری قرار گرفته بودند عبدالله عمر جزو 7 نفری بود که از بیعت با امیرالمومنین (ع) سر باز زد. وی در توجیه کوتاهی خود می گفت من باید آخرین نفری باشم که با علی (ع) بیعت می کند. روزی مالک اشتر نخعی شکوه ی او را خدمت امام برد و عرض کرد عبدالله روی خوش شما را دیده و از شمشیر و تازیانه ی شما هراسی ندارد. سپس اذن خواست تا کمی او را تحت فشار قرار دهد تا بیعت کند. اما امیرالمومنین (ع) مالک را از این کار بر حذر داشت و بر آزادی رای و نظر او تاکید کرد. ولی عبدالله پا را فرا تر گذاشت و طی سفری به مکه مکرمه پایه های توطئه ی گسترده ای را علیه حکومت عدل علوی بنا نهاد. امام (ع) بعد از اطلاع یافتن ماموری را برای مهار دشمنی او به مکه گسیل داشت. عبدالله شکست خورده و ناکام به مدینه بازگشت اما تا پایان بیعت نکرد و حکومت را به رسمیت نشناخت. (1) جالب این او که بلافاصله بعد از شهادت مظلومانه ی امیرالمومنین (ع) از دل و جان با معاویة بن ابی سفیان بیعت نمود!


سیب خیال


سال ها بعد وقتی معاویه با زیر پا گذاشتن صلح نامه ی امام حسن مجتبی (ع) از امت اسلام برای ولایت عهدی فرزند فاسدش یزید بیعت می گرفت عبدالله بن عمر در ظاهر دم از مخالفت با یزید زد اما هم معاویه و هم یزید به خوبی می دانستند که این مخالفت نه تنها ضرری را متوجه آن ها نمی کند بلکه در جای مناسب و در نقطه ی حساس به کمک آن ها هم خواهد آمد. واقعیت درونی عبدالله را باید از دیدگاه معاویه که همجنس او بود نگاه کرد آن گاه که به ولیعهد جوانش درباره ی مخالفین آینده ی حکومتش توصیه می کرد و شخصیت سیاسی آن ها را برایش تحلیل می کرد. وی وقتی به عبدالله رسید گفت او گر چه به ظاهر مخالفت می کند ولی قلبش با توست! قدرش را بدان و او را از خود مران! (2) تاریخ گواهی می دهد که این تحلیل معاویه به واقعیت پیوست و عبدالله نقشی بسیار تاثیر گزار در تایید و حمایت از حکومت امویان ایفاء نمود. این مسئله را می توان به وضوح در ماجرای دیدار وی با حسین بن علی (ع) در مکه مشاهده کرد.


در نیمه ی رجب سال شصت هجری معاویه مرد و یزید بلافاصله پس از تکیه زدن بر مسند خلافت نامه ی های یکسانی به استانداران خود در قلمرو اسلامی نوشت و ضمن اطلاعرسانی خبر مرگ معاویه و جانشینی خویش، ابقای استانداران و ماموریت بیعت گرفتن از مردم برای خلیفه ی جدید را به آن ها ابلاغ نمود. اما نامه ای که به دست ولید بن عتبه استاندار مدینه رسید پیوستی کوتاه و ویژه با دست خط شخص خلیفه به همراه داشت: «حسین (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالله زبیر را دستگیر کن و به آن ها مهلت نده مگر این که بی درنگ بیعت کنند!» (3) لحن کوبنده و خشونت آمیز و تند این فرمان کوتاه نشان از این داشت که سیره ی حکومتی یزید هیچ تناسب و شباهتی با پدر مکار و حیله گر و سیاست بازش ندارد و او بر خلاف توصیه ی خلیفه ی پدر هیچ سازش و مدارایی با مخالفین خویش نخواهد داشت. زمانی که این نامه به مدینه رسید عبدالله بن عمر برای انجام اعمال عمره و سایر مستحبات در مکه مکرمه به سر می برد و چند روز بعد در حالی که کاروان حسین بن علی (ع) که شرایط مدینه او را وادار به مهاجرت کرده بود وارد مکه شد عبدالله در حال مهیا شدن برای بازگشت به مدینه بود که به محضر امام رسید و ماموریت قدیمی خویش را به انجام رساند. وی در شرایط ویژه ای که یاران حسین بن علی (ع) با توجه به آگاهیشان از سرانجام خونینی که در انتظارشان بود بیشترین نیاز را به ایمان و یقین در حرکت خویش داشتند پشت نقاب مخالفت با یزید و در ظاهر خیرخواهی و دلسوزی امام (ع) را دعوت به بیعت و سازش با یزید کرد و در کمال بی شرمی با استناد به این روایت نبوی که می فرمود «حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری وی بردارند به ذلت و خواری مبتلا خواهند شد» در حالی که مفاد این روایت کاملا علیه خود او بود به امام عرض کرد اهرم زر و زور و یا به تعبیری قدرت و ثروت در اختیار یزید است و مردم نیز به بیعت با او درآمده اند. سپس امام زمان خود را به خاطر این که مسبب ریخته شدن خون مسلمانان نشود از خداوند بیم داد و دعوت به تقوای الهی نمود! (4)


امام حسین (ع) در مقام پاسخ به او و با التفات کامل به ویژگی های شخصیتی و فکریش به مسائلی اشاره فرمودند که سرشار از الهامات و اشارات و لطائف الهی بود. گویی امام در خلال این پاسخ عمیق و حکیمانه شمه ای از سرنوشت سرخ خویش را نیز مورد اشاره ی ظریف خویش قرار دادند و فکر سطحی عبدالله را که شکست ظاهری و دنیایی را ملاک حقانیت می دانست مورد نقد تاریخی قرار دادند: «ای ابوعبدالرحمن! (5) مگر نمی دانی که دنیا آن قدر پست و حقیر است که در آن سر یحیی بن زکریا برای زن ناپاکی از بدکاران بنی اسرائیل به هدیه فرستاده شد؟! (6) مگر نمی دانی بنی اسرائیل در مقام مخالفت با خداوند آن قدر پیش رفتند که هر روز صبح ابتدا هفتاد پیامبر را می کشتند و سپس به دنبال کسب و کار خویش می رفتند انگار نه انگار که کاری کرده بودند! (7) خداوند به آن ها مهلت داد تا بر بار گناه خویش بیفزایند. سپس آن ها را بسیار سخت گیرانه و منتقمانه به سزای اعمالشان رساند. (8) از خدا بترس ای عبدالله و دست از یاری من نکش!» (9) امام در این جمله ی پایانی اولا پاسخ عبدالله را که حضرت را به تقوای الهی دعوت کرده بود دادند و هم مرض قلبی او را بیان کردن و به او فهماندند که از اغراض درونی و امراض قلبی او که ناشی از فقدان تقوای الهی است اطلاع کامل دارند!


عبدالله که از منصرف کردن امام (ع) مایوس شده بود به همان حربه ی همیشگی خویش روی آورد و سعی کرد با نشان دادن محبت و ارادت دروغین به زعم اشتباه خود ویروس تردید و تزلزل را در قلب همراهان و یاران امام حسین (ع) تزریق کند. به همین خاطر با چهره ای مغموم به امام عرض کرد می خواهم در این لحظه های جدایی و فراق بر آن موضعی که پیامبر خدا (ص) همواره می بوسید بوسه ای بزنم! امام هم پیراهن مبارکشان را بالا می زنند و به او اجازه می دهند تا الگوی شخصیتی منافقانه و مزورانه خویش را برای پندآموزی و عبرت گرفتن آیندگان تکمیل کند. عبدالله سپس با چشمانی اشکبار و صدایی محزون با امام (ع) وداع می کند (10) و راهی مدینه می شود و امام (ع) را در طوفان سرخ کربلا تنها می گذارد. وی بلافاصله پس از ورود به مدینه نامه ای به یزید بن معاویه می نویسد و بیعت با او را از جان و دل می پذیرد! (11) او آن چنان وفادارانه بر سر این بیعت شوم می ایستد که حتی وقتی بعد از حادثه ی کربلا مردم مدینه به خونخواهی از سیدالشهداء (ع) نهضتی را علیه حکومت یزید آغاز می کنند و عثمان بن محمد استاندار خلیفه را از شهر بیرون می کنند عبدالله تنها کسی بود که با این حرکت مردمی به مخالفت برخواست و کار را به آن جا رساند که اهل خانه اش را جمع کرد و باز هم با استناد به سخنان رسول مکرم اسلام (ص) آن ها را این گونه از همراهی با موج مردمی بازداشت: «من از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود در صحرای محشر برای هر پیمان شکنی پرچمی به احتزاز در خواهد آمد تا وی را رسوا کند. سپس ادامه داد که: ما با این مرد -یزید- بیعت کرده ایم و من هیچ پیمان شکستنی را بالا تر از این نمی بینم که جماعتی با مردی بیعت کنند و سپس به جنگ با او برخیزند. آن گاه با اهل خانه اش اتمام حجت کرد که هر کس به این موج مدنی بپیوندد از من نیست و حق مراجعت به این خانه را ندارد! (12) (13)


برای کامل شدن شاخصه های رفتاری و سیاسی شخصیت عبدالله بن عمر پرده ای دیگر از صحنه ی غبارآلود و فتنه زده ی زندگی او را یادآوری می کنیم. پس از مرگ یزید بن معاویه عبدالملک مروان بر کرسی خلافت تکیه زد و در اولین اقدام مهم خود سفاک و خونریز معروف یعنی حجاج بن یوسف ثقفی را برای سرکوب اقدامات وسیع عبدالله بن زیبر در مخالفت با حکومت وقت و در راستای تشکیل حکومت زبیریان به مکه روانه کرد. حجاج در مسیر خود شب را در مدینه استراحت کرد. پاسی از شب گذشته بود که عبدالله برای ملاقات به استراحت گاه ابن یوسف رفت و از وی خواست تا دستش را برای بیعت از طرف خلیفه ی جدید پیش بیاورد. حجاج در همان حالت خوابیده با کمال تعجب از عبدالله علت این وقت نشناسی و تعجیلش را سوال کرد. عبدالله عمر مانند همیشه باز به روایتی دیگر از پیامبر (ص) متمسک شد و گفت از رسول خدا شنیدم که می فرمود: «هر کس بمیرد و امام زمانه ی خویش را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است» (14) لذا ترسیدم در خواب اجلم فرا برسد و با امام زمان خود بیعت نکرده باشم و به مرگ جاهلیت بمیرم! حجاج که از دیدن این فستیوال جهل و حماقت شگفت زده شده بود به جای دست، پای خویش را از زیر لحاف بیرون آورد و در مقابل صورت عبدالله گرفت و گفت: برای بیعت نیازی به دست نیست؛ همین پا هم کفایت می کند! (15) این صحنه تفسیر دقیق و کامل همان حدیثی بود که خود عبدالله عمر در مقابل دعوت عزتمندانه ی حسین بن علی (ع) از رسول اسلام (ص) نقل کرده بود که: هر کس دست از یاری حسین بردارد به خواری و ذلت مبتلا می شود و این است یکی از روشن ترین مصادیق آیه ی شریفه قرآن: {ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الآخرة عذاب عظیم} (16) یعنی خزی و خواری در دنیا و عذاب عظیم الهی نتیجه ی این نوع رویکرد و سرنوشت این قماش چهره ها در هر عصر و زمانه ای خواهد بود.


این الگوی شخصیتی با این شاخصه های رفتاری همواره مورد استقبال و پسند ظالمین و دشمنان دین حدا بوده و هست. جریان ظلم و کفر همواره بیشترین استفاده را از نفاق و دو چهرگی این چهره های مزور و دورنگ برده و می برد. چنانچه در مورد همین فرد به عنوان سمبل این الگو مشاهده می کنیم که همواره از سوی کانون قدرت و ظلم و فساد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم مورد اکرام و تجلیل و حمایت قرار می گرفته و سیاست چهره سازی در مورد او از جمله رویکرد های متداول بین حکام ظلم و جور بوده است و خود او نیز با کمال اشتیاق به استقبال این سوی گیری ها می رفته است. به عنوان نمونه عبدالله بن عمر با این سابقه ی تاریک و متزلزل به سپاس خوش خدمتی های ننگینش به عنوان یکی از "مکثرین" (17) مطرح می شود و تنها در مسند احمد بن حنبل که بزرگترین مجموعه ی روایی عامه است بیش از 1700 روایت از وی نقل شده است در حالی که از دو سبط پیامبر (ص) یعنی امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) هر کدام 6 روایت نقل شده است!




سیب خیال


در پایان توجه خواننده ی محترم این سطور را به عبرتی تکان دهنده از ماجرای عبدالله بن عمر جلب می کنم. عبدالله با اشک هایی که در لحظه ی وداع با حسین بن علی (ع) ریخت و در مقابل با پاسخ ندادن به «ندای هل من ناصر ینصرنی» امام که مستقیما در قالب جمله ی «لاتدعن نصرتی» خطاب به شخص او گفته شده بود درس بزرگی را به محبین و ارادتمندان حسینی در سراسر تاریخ داد. یعنی می توان بین اشک و ابراز علاقه و همچنین تنها گذاشتن  و خیانت به سیدالشهداء (ع) جمع کرد! امام (ع) به او اجازه داد این صحنه های ارادت و حزن فراق را در حافظه ی تاریخ ثبت کند تا محبین و عزادارن حسینی در هر گوشه ای از تاریخ بدانند که اگر فقط به اشک و ناله و حزن برای کشته شدن امامشان اکتفا کنند و از اقدام عملی و قاطع و مجدانه بر اساس آگاهی و بصیرت و ایمان در راستای تحقق اهداف بلند حسین بن علی (ع) در مبارزه با طاغوت ها و اعتلای اسلام و امامت و ولایت خودداری کنند فرقی با عبدالله بن عمر نخواهند داشت و در عمل و واقعیت پیرو الگوی عبدالله عمر خواهند بود نه حسین بن علی (ع)! هیئت ها و مجالس روضه باید پرچمدار آرمان های امام (ع) باشند و پرچم مبارزه با ظاغوت و استکبار جهانی همواره باید بر دوش سینه زنان و عزادارن حسینی در احتزاز باشد. آری! چنین الگویی از هیئت است که همیشه خار چشم دشمنان بوده و همواره سیل کینه و بغضشان را متوجه عزاراداری ها و هیئات عاشورایی نموده است و می کند و چنین محرم و صفری است که به فرموده ی رهبر کبیر انقلاب اسلامی (ره) اسلام را زنده نگه داشته است. (18) و سخن پایانی این که محبت و حتی معرفت به سید الشهداء و اهل بیت و قرآن کریم تا زمانی که به فعلیت نرسیده و منشا حرکت و تحول در نگرش و گرایش و اقدامات انسان نباشند قطعا در عمل هیچ ارزشی نخواهند داشت.


پی نوشت ها:
1 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص9-11
2 - امالی صدوق، به نقل از بحارالانوار، ج44، ص311
3 - «خذ الحسین و عبدالله بن عمر و عبدالله زبیر اخذا شدیدا لیست فیه رخصة حتی یبایعوا. والسلام»
4 - مقتل خوارزمی، ج1، ص190
5 - کنیه ی عبدالله بن عمر
6 - یحیی بن زکریا پیامبر بزرگ الهی بود که زهد و پارسایی او در آیات قرآن کریم -سوره ی مریم- به تصویر کشیده شده است. او در سال 28 میلادی به وسوسه ی "سالومه" دختر ناپاک پادشاه وقت به طرز دردناکی به شهادت رسید و سر مطهرش برای این زن فاسد به عنوان هدیه فرستاده شد.
7 - به نظر می رسد مراد از این اعداد بیان کثرت باشد نه تعیین تعداد.
8 - اشاره ای است به سنت امهال و استدراج الهی.
9 - «یا اباعبدالرحمن! اما علمت ان من هوان الدنیا علی الله ان راس یحیی بن زکریا اهدی الی بغی من بغایا بنی اسرائیل؟! اما تعلم ان بنی اسرائیل کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیا ثم یجلسون فی اسواقهم یبیعون و یشترون کان لم یصنعوا شیئا؟! فلم یعجل الله لهم بل امهلهم و اخذهم اخذ عزیز ذی انتقام. اتق الله یا اباعبدالرحمن و لاتدعن نصرتی!» لهوف، ص26، مثیرالاحزان، ص20
10 - «استودعک یا اباعبدالله!» امالی صدوق، مجلس30
11 - فتح الباری، ج13، ص60
12 - صحیح بخاری، ج9، کتاب الفتن، حدیث شماره ی 6694
13 - باز هم عبدالله را در مقابل موج بیداری دینی و اسلامی مشاهده می کنیم. یکبار در مقابل خلافت علوی و یک بار در مقابل خونخواهی حسینی!
14 - «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة»
15 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج13، ص242
16 - مائده (5) ، آیه ی 33
17 - مکثرین به افرادی می گویند که روایات بسیاری از پیامبر نقل کرده اند. این افراد بواسطه ی این لقب دارای وجهه ی اجتماعی و دینی ممتازی بوده اند.
18 - در نگارش این متن استفاده ی بسیاری از کتاب ارزشمند "سخنان حسین بن علی (ع) از مدینه تا کربلا" نوشته ی مرحوم آیت الله محمد صادق نجمی شده است. این عالم بزرگوار چند ماه پیش به رحمت خدا رفتند.


محمد عابدینی
1390/9/25


[ جمعه 25/9/90 ] [ 12:33 عصر ] [ محمد عابدینی ]
   1   2      >
درباره ی سیب خیال

محمد عابدینی[83]
تمام مطالب این وبلاگ تولیدی می باشد. استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.
لینک های مفید





تبادل لینک

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


آپلود عکس

آپلود عکس