سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سیب خیال

بسم الله الرحمن الرحیم

از هنر تا خاک و خون

در ارتباط میان هنر با هنرمند و جامعه سه دیدگاه قابل توجه وجود دارد که گفتمان های کلان هنری بر اساس این سه دیدگاه شکل گرفته و سامان می یابد. البته منظور از جامعه می تواند گستره ای وسیعتر از مخاطبان هنرمند را در بر بگیرد که خود هنرمند هم به عنوان عضوی از اجتماع مشمول آن قرار خواهد گرفت. چون خود هنرمند اولین و متاثرترین مخاطب هنر خویش به حساب می آید و رابطه ی وی با هنرش یک ارتباط دوسویه است. از یک سو وی خالق و پدیدآورنده ی آن اثر هنری است و از سویی دیگر مانند اعضای دیگر جامعه ی مخاطبان و حتی به خاطر درک عمیق تر و دسترسی بیشتر به انگیزه های نهانی و پیام های درونی بیش از هر کدام از آنان تحت تاثیر هنر خویش قرار دارد.

دیدگاه اول که با نام هنر برای هنر شناخته می شود معتقد به اصالت هنر است و آن را مقصد نهایی هنرورزی می داند. در این دیدگاه هنر کاشف از نبوغ و نشان از عشق انسان است و هنرمند با هنر خود پرده از امتیازات و تفاوت های ویژه ی خود بر می دارد و نبوغ خویش را به تجلی می کشاند. بدون تردید هر گونه تقیید یا قانونمند سازی به خاطر ماهیت متصرفانه این امتیاز و تعین را کمرنگ ساخته و اصل آزادی بیان هنری را که مقوّم حیاتی اعتلای هنر به شما می رود زیر سوال می برد. لذا این دیدگاه هنر را مطقا آزاد و بدون تقیّد و عاری از هر ضابطه ای می پسندد و اوج هنر را در این اطلاق تصور می کند.

مساله ی مهمی که در این دیدگاه مورد غفلت قرار گرفته است چگونگی جریان نبوغ و هنر در انسان است. جریان نبوغ و هنر در بستر ذهن و روان انسان حرکت می کند و ذهنیت ها و تجربیات انسان ها بدون تردید در این جریان تاثیرگزار و حتی تحول آفرین می باشد و هنر در عمل از این ذهنیات که گاهی آلوده و باطل هستند متاثر و دچار دگرگونی ماهوی می شود. چنین هنر استحاله شده  ای آثار بسیار مخرب و زیانباری برای جامعه ی انسانی به دنبال خواهد داشت. اولین راهکاری که در این باره به ذهن می رسد تطهیر روان هنرمند است که به پاکیزگی بستر و مجرای هنر و نبوغ وی منجر می شود. اما تاملی کوتاه کافی است تا روشن شود چنین امری در عالم واقع و در عمل عموما به فعلیت نرسیده و نخواهد رسید. لذا طبیعتا تنها راهکار موجود کنترل آثار هنری می باشد تا هنر های فاسد و بیمار از هنر سالم و پاکیزه تفکیک و از سلامت هنری جامعه صیانت شود که این راهبرد با آزادی مطلق هنر که در بالا مورد اشاره قرار گرفت سازگاری ندارد.

دیدگاه دوم که هنر برای انسان نامیده می شود هنر را در راستای مصالح انسان و جامعه تعریف می کند و آن را به استخدام تعالی انسان در می آورد و اصالت را به انسان می دهد. هنر نیز مانند هر امر دیگری دارای تاثیرات مثبت و منفی در جامعه می باشد و در راستای تعالی انسان داری دو جهت کمک کننده و بازدارنده است. به هیین جهت بررسی و کنترل هنر برای تقویت نقش مثبت و بازداری از نقش منفی آن امری ضروری و منطقی می نماید که از این لحاظ با اصل آزادی مطلق هنر در تعارض می باشد. تفوت این دیدگاه با دیگاه اول در اصالت است. اصالت در دیدگاه اول با هنر و در دیدگاه دوم با انسان است.

مهم ترین نقد وارد بر این دیدگاه ابهام موجود در آن است. با وجود نقطه ی قوت این دیدگاه نسبت به دیدگاه اول در اصالت دادن به انسان تعریف مشخصی از انسان در آن لحاظ نشده و منظور از انسان در متن آن به روشنی معلوم نیست. نتیجه ی چنین ابهامی این می شود که هر مکتب و اندیشه ای با تفسیر مخصوص و ممتازی از انسان به سراغ این دیدگاه می آید و نتیجه ی مطلوب خود را بر اساس بینش خود استنباط می کند. مثلا سیاسیون طبق تعریفی و اخلاقیون مطابق با تعریفی متفاوت از انسان با تمسک به این دیدگاه هنر را تفسیر کرده و آن را به فعلیت می رسانند که در نهایت منجر به تشتّت و همان بی ضابطه بودن و عدم قانون مندی و در نتیجه آزادی مطلق هنر می شود.

دیدگاه سوم با عنوان هنر برای حیات معقول انسانی که دیدگاه مورد نظر در تفکر اسلامی می باشد هنر را در خدمت حیات معقول انسانی می داند. حیات معقول یا به تعبیری دیگر زندگی هدفدار را می توان تلاشی آگاهانه به رهبری شخصیت انسانی برای رسیدن به کمال انسان تعریف کرد. هنری که در این راستا قرار بگیرد به چنان ارزشی دست خواهد یافت که حذف آن از هنرمند و جامعه مساوی با حذف انسانیت انسان به حساب می آید. هنر در راستای حیات معقول و زندگی هدفدار معنایی متفاوت و به تعبیری دقیق تر فرا تر از جلب تحیر و تحسین و نیل به شهرت پیدا می کند.

هر که را مردم سجودی می کنند     زهر ها در جان او می آکنند

اگر هنر در همین درجات پست محبوس و صرفا به ابزاری برای جلب شگفتی و تحسین مخاطب مبدّل شود به جای دمیدن روح حیات به جامعه در کارکردی معکوس جان انسانیت را قبض کرده و جامعه را به سوی نیستی و تباهی سوق می دهد. طبیعتا هر چقدر هنر و نبوغ هنرمند بیشتر باشد این سیر قهقهرایی سریع تر و نتایج زیانبار آن گسترده تر خواهد بود. هنر در این شرایط در راستای گسترش سلطه و تحکم هوی و هوس و شهوت گام بر می دارد و فضایی جبرآلود را بر جامعه مسلّط می کند که به رسوخ پوچ گرایی در لایه های فکری اجتماع خواهد انجامید. اشعار فروغ فرخزاد و نوشته های صادق هدایت از نمونه های بارز این مساله به شمار می روند که در عین هنرمندانه بودن ناامیدی ، افسردگی و پوچی را به مخاطب خود القاء می کنند. حیات معقول و زندگی هدفدار در حقیقت در نقطه ی مقابل با این جبرگرایی پوچ گرا قرار دارد و در دیدگاه اسلامی هنر نیز سربازی تاثیرگزار در این نبرد به شمار می آید.

بارز ترین نمونه ی عملی از این آلودگی هنری آغاز دوره ی انحطاط اخلاقی در جامعه ی غربی است که با بی احترام و بی ضابطه شدن ارتباط جنسی در گفتمان هنری آنان همراه بود. در این دوره مساله ی جنسی که در تفکر اسلامی از احترام بسیار بالایی برخوردار است تا پایین ترین حد ممکن بی ارزش و بی احترام شد. هنر غربی تمام تلاش خود را در راستای تحریک غریزه ای به کار بست که خود به صورت ذاتی دارای بالا ترین استعداد حرکتی بود. مانند هل دادن کسی که خود با اخرین سرعت ممکن در حال دویدن است که چنین تحریکی مشخصا حاصلی جز سرنگونی فرد دونده به دنبال نخواهد داشت. این رویکرد غیرمنطقی در هنر موجب بروز اختلالات روانی فراوان، تزلزل و فروپاشی بنیان خانواده و در نهایت بی ارزش شدن انسان شد.

هنر مبتذل با پرداخت غیر حکیمانه به روابط جنسی دروازه ی ورود انسان به زندگی را بی احترام، بی ضابطه و بی ارزش نموده و آن را به بازیچه ای بی مقدار برای جلب شگفتی، توجه و تحسین مخاطبین خود تبدیل کرد. این منطق فاسد نتایج بسیار بدی برای جامعه ی انسانی به دنبال داشت. از جمله این که با همین منطق میلیون ها انسان به خاطر هوس ها و سرکشی های ستمگران خونریز به خاک و خون کشیده شدند و پاسخ هر اعتراضی با تمسّک به همان منطق هنرنما این بود که وقتی دروازه ی ورود انسان به زندگی بی قانون و بی حرمت است پس دروازه ی خروج او از این زندگی هم به همان دلیل و به همان اندازه بی قانون و بی احترام خواهد بود. همان منطقی که بستر تولد انسان ها را به پرده های هنر کشاند در ادامه پیکر بی جان او را بدون هیچ احترامی به خاک و خون کشاند.

حریف سفله در پایان مستی     نیندیشد ز روز تنگدستی

از جمله ی عواقب و اثرات تفکر "هنر برای هنر" افول جهان بینی های رئال و واقع گرایانه در غرب بود. کم شدن روز افزون رونق فلسفه به عنوان دانشی واقع گرایانه در محافل علمی غربی و رواج بی حد و مرز تفلسف هایی آکنده از تعارض و تضاد بنیان های فکری و عقلی غرب را دچار تزلزل و فروپاشی کرد. رفتار دوگانه ی مدعیان تکامل عقلی بشر در این میان جالب توجه بود که در کنار توجه افراطی به حقوق جسمی انسان نسبت به حقوق روحی او کاملا سهل انگار و بی توجه بودند. کسانی که یک داروی ساده را برای جسم انسان از هفت خوان آزمایش و تحقیق عبور می دادند وقتی به مسائل روحی و فکری انسان رسیدند آزادی مطلق و بی قید و بندی محض را توصیه کردند. همین دوگانگی رفتاری نظام فکری و عقلانی مکتب غرب را بیش از پیش در معرض تباهی و نیستی قرار داد.

مخبران را ز دلیل امساک است     گفته های همه شبهتناک است

نظام فکری اسلام ضمن احترام به آزادی هنر و شکوفایی حداکثری نبوغ اصالت را متوجه حیات معقول انسانی می داند و در همین راستا بررسی و تامل در تاثیرات سودمند و زیان آفرین هر هنری را امری لازم و منطقی قلمداد می کند که باید توسط متخصصین خبره و متعهدین آگاه صورت پذیرد. هنرشناسان آگاهی که علاوه بر تخصص فنی نسبت به زوایای مختلف حیات معقول انسانی آگاهی عمیق و نسبت به این آرمان مقدس تعهد کامل داشته باشند. متاسفانه عموم مخاطبین صرفا با عنایت به میزان جلب شگفتی درباره ی آثار هنری قضاوت و نسبت به آن ها اظهار تمایل می نمایند و با تاسف بیشتر در موارد بسیاری هنرمندان هم متاثر از مخاطبین سمت و سوی هنری خود را به طرف اقبال مخاطبین مایل می کنند و روی به مشتری طلبی و گیشه پروری می آورند و همین امر ضرورت توجه به دیدگاه اسلامی مبتنی بر اصالت حیات هدفمند انسانی در گفتمان هنر را بیش از پیش آشکار می سازد.

پی نوشت:
در این نوشتار بهره های بسیار زیادی از فرمایشات علامه محمد تقی جعفری برده شده است.
در همین راستا مطالعه ی تجلی شیدایی توصیه می شود. 

محمد عابدینی
 1392.1.17


عموی عزیز و بزرگوارم
سردار شهید حاج حفظ الله عابدینی
معاون عملیات سپاه بانه 

نگاره های دوردست

 

محمد عابدینی
1380.9.15

برای دیدن تصویر در اندازه ی بزرگ تر روی آن کلیک بفرمایید
برای بازدید از وبلاگ شهید اینجا کلیک بفرمایید


خدا رحمت کند آوینی عزیز را که گفت و خوش گفت هنر تجلی شیدایی است. خوب خوانده بود دست هنر را و خوب فهمیده بود حرف دل شیدایی را. از کوهسار سرشت آدمی چشمه های متعدد و مختلفی به سمت دامنه های تجلی انسانی در جریان هستند که از این بین هنر از ارتفاعات عاشقی و شیدایی سرچشمه می گیرد و سزاوار نیست آن جلوه هایی را که از ریشه های غیر عاشقانه نشات می گیرند هنر و صاحبان این تجلیات را هنرمند بدانیم. این ممیزه ای بنیادین است که حتی تشابه فرم و محتوای ظاهری هم آن را کم رنگ نمی کند. هر اهل دل و معناشناسی تفاوت بین یک بیت شعر جوششی را با مشابه کوششی آن به روشنی درک می کند و جز برای شعر جوششی که از اعماق احساس عاشقانه و بلندای الهام شاعرانه پدید آمده است اصالت و شکوهی قائل نیست. زیرا همان طور که در پیشانی سخن نقل شد هنر قرار است تجلی شیدایی و عشق باشد نه فقط استادی و مهارت.

شیدایی در ذات خود جوششی نهفته را به همراه دارد که نه تنها خود هنر را مثل رودخانه ای پر شور به حرکت و جریان در می آورد بلکه روح و روان مهمان تجلیات عاشقانه ی خویش را نیز دچار تموج و خروش می کند و روح ساکن و روان راکد او را با خود به افق های متعالی هنرمند می برد. این جاست که رسالت هنر و شخصیت متعهد هنرمند خود را نشان می دهد و او آرمان های هدفمندش را به ساحت مخاطبان دلداده و هوشمند خویش عرضه می کند. و البته حرکت و جوشش در هنر مسافران خود را گاه به راه و گاه به بیراه می برد و مثل تیغه ای دو پهلو در دو مسیر متضاد قابلیت تاثیرگزاری پیدا می کند. مرز بین هنر متعالی و متعهد با هنر دنیازده ی مستهجن در همین راستا تعریف و هنرمند و هنرمندنما از هم تفکیک می شوند.

آن چه که پیش از جهتدار بودن و هدفمندی هنر باید مورد توجه قرار توجه قرار بگیرد جنس جوشش و حرکت در آن است. گذشته از ارزش گذاری جهت یا هدف هنر تشخیص حرکت اصیل و موثر از هیجانات گذرا و بی بنیان نکته ای هست که متاسفانه مورد غفلت قشر عظیمی از اهالی آستان هنر قرار دارد و این غفلت از روند تجلیات هنرمندانه ی آنان کاملا قابل مشاهده و تشخیص می باشد. آن چیزی که امروزه در دامنه ی تاثیرات هنر مصطلح در وادی های مختلف آن مشاهده می شود بیشتر ناآرامی های هیچان انگیز زودگذر و نامانا است تا تاثیرات عمیق و مانا و پایدار. علامه ی هنرشناس محمد تقی جعفری در بیان این نکته ی ظریف از مثالی دقیق بهره می برند. ایشان تاثیرات هنر امروز را در روان مخاطبان مثل به هم زدن آب یک حوض به تصویر می کشند که با اذعان به تحرک و تموج در آن بعد از مدتی اندک همه چیز به حال اول خود بر می گردد و در عمل تغییری در وضعیت حوض به وجود نمی آید.

تحسین و شگفتی مخاطب بعد از قرار گرفتن در معرض تجلی یک هنر مثل به هم خوردن آب حوض در مثال مذکور است که صرف نظر از التذاذ و تحسین برانگیز بودن آن مانایی و عمق و اصالت ندارد و نهایتا مخاطب را از نقطه ای که در آن قرار داشته قدمی به سمت هدف های متعالی بالا تر نمی برد. بدون تردید این نگاه به هنر و هنرمند متضمن هیچ اعتلا و شکوهی نیست و پایین ترین مراتب هنر و هنرمندی را به خود اختصاص می دهد. برای هنرمندی که عمر و نبوغ و حتی عشق خود را صرف خلق هنر خویش کرده است معامله ای زیان بار تر از این متصور نیست که در مقابل این سرمایه های ارزشمند فقط به شور و جوششی گذرا و شگفت زدگی و تحسینی احساسی از مخاطب خود بسنده و قناعت کند. به قول مولوی:

طالب حیرانی خلقان شدیم          دست طمع اندر الوهیت زدیم
در هوای آن که گویندت زهی          بسته ای بر گردن جانت زهی

یکی از نمونه های بارز این مقوله موسیقی است که به عنوان یکی از عناصر اثرگزار و موج آفرین در توده های انسانی همواره نقش ویژه ای در دنیای هنر ایفا نموده و از هنر های اصیل و موثر در حرکت معنوی و یا حداقل در تموّج درونی به حساب می آمده است. حال آن که نگاهی عمیق و دقیق به ماهیت تاثیر موسقی در روان انسان به روشنی آشکار می کند که تاثیر آن از نوع تهییج گذرا و به هم زدن لایه های روانی درون انسان می باشد که به خاطر شباهتش با حرکت معنوی عموما به عنوان یک عامل معنوی و عامل تغییر و رشد به نظر آمده است. حزن و بهجت ناشی از قرار گرفتن در معرض موارد خاصی از موسیقی با نگاهی دقیق و عالمانه و بدون تاثّر از فضای قالب در این زمینه تفاوت های آشکاری با حزن و بهجت اصیل دارند و بر خلاف نوع اصیل خود قادر به حرکت دادن مانای انسان از موقعیت فعلی خویش به سمت ایده های برتر نیستند و صرفا وی را دچار نوعی غلیان و ناآرامی درونی می کنند که گاهی با الهامت معنوی و تحولات درونی مورد اشتباه واقع می شوند.

آن چه امروز در سینما و رسانه و موسیقی و به طور کلی جریان هنری جهان دیده می شود بیشتر از آن که منشا حرکت های متعالی و ارتقاء معنوی و انسانی نسل معاصر شود صرفا به تهییج سطحی و بر هم زدن لایه های درونی انسانی می پردازد و به همین خاطر هست که با وجود حجم بالا و رشد کیفی و توسعه ی اثرگزاری آن ها حرکت عمودی و رشد چشمگیری در روند تعالی مخاطبین هنر رایج مشاهده نمی شود و بر عکس گاهی هنر و هنرمند به ابزاری در راستای کمرنگ شدن ارزش های انسانی و امتیازات الهی و ظرفیت های معنوی انسان تبدیل می شود. بی شک تامل در مطالب فوق ضرورت ورود طیف متدین و دین شناس و در عین حال آگاه به ماهیت و رسالت و تعهد هنر را به این دنیای رنگارنگ و پرهیاهو به روشنی آشکار می سازد.

محمدعابدینی
1391/12/20